تبلیغات
فانوس شب


فانوس شب

حرفهایم را بخوان و تنها در سینه ات نگه دار

چقدر تلخ است خسته شدن از کسانی که روزی لبریز از محبتشان بودی. چقدر سخت است درگیری با باورهایی که روزی پایه های محکمی بودند برای زندگیت و حالا باید پایه ها را فرو بریزی و دوباره باوری نو را در قلبت بسازی
چقدر آدمی نو شدن سخت است و گاهی دردناک، چرا که باید خود دیروزت را به خاک بسپاری و به تولدی دیگر بیندیشی، کاش این تولد اینقدر زیبا باشد که هر روز بر سر مزار دیروزهایت اشک نریزی

کاش اگر قرار نیست تولدی باشد مرگی هم نباشد، کاش پیله ای نباشد اگر قرار است پروانه ای  نباشد.
چقدر امروز تنهاییم بی انتهاست کاش هرگز کسی اسیر شوره زاری شبیه
تنهایی من نباشد.
چقدر امروز
خسته ام، کاش آیندگانم خستگی ام را به ارث نبرند

میدانم فردا روز زیباتری است، میدانم ...


فانوس شب

نوشته شده در دوشنبه 17 آبان 1389 ساعت 06:55 ب.ظ توسط سمانه گل محمدی | نظرات

 
  دیشب باران زیبایی بارید، بارانی که بوی پاییز می داد.بارانی که در قلب قطره هایش امید رویاندن نبود، اما شور زندگی بود
 اما شاید هم آسمان داشت در سوگ برگهای خشکیده اشک میریخت ویا شاید آسمان میخواست   دستهای ترک خورده کویررا نوازش کند
  پیشترها پاییز را دوست نداشتم چراکه پاییز را فصل مرگ می دانستم اما این روزها دلم میخواهد   پاییز را در آغوش بگیرم،پاییز را لمس کنم. دلم میخواهد در یک قاب به وسعت چشمانم پاییز  رانقاشی کنم دلم میخواهد فریاد بزنم  که پاییز مرگ نیست پاییز مقدمه ایست بر فصل شیرین   شکفتن
 

*************

 (بارونی که ازش حرف زدم دیشب نبارید این متنو وقتی نوشتم که شب قبلش بارون زیبایی  باریده بود. دلم می خواست شما هم در احساس نابی که تجربه اش کردم سهیم باشید )

نوشته شده در پنجشنبه 22 مهر 1389 ساعت 10:14 ب.ظ توسط سمانه گل محمدی | فانوس

امروز، روز مقدسی است. روزی که از تولد آغاز و با بودن پایان می پذیرد

روزی که در ژرفای بی انتهای خود به عشق میرسد

امروز روزمقدسی است، من با تمام وجود به این روز ایمان دارم

جایگاه امروز تنها گوشه ای کوچک در دفتر خاطراتی بی نشان نیست و امروز آن روزی نیست که با غروب خورشید به پررنگی فردا رنگ ببازد

امروز همه فرداهای آبی رنگ توست

روزی که تو آغاز می شوی و آغاز تو، میلاد یک ستاره است،میلاد عشقی با شکوه و میلاد همه زیبایی های مکرر که هرچه قدر هم کمرنگ باشند، جاودانه اند

امروز روز زیبایی است، امروز روز توست...



Free desktop wallpaper 3d Moon


نوشته شده در چهارشنبه 7 مهر 1389 ساعت 01:08 ب.ظ توسط سمانه گل محمدی | فانوس

    باز هم پنجره ای باز شد و مرا به دنیای کودکی هایم برد. دنیای زیبایی که گویا

   همه چیز واقعی تر از امروز بود

   مینگرم به پررنگی آدمهای دیروزی، آدمهای روزهای کودکی

   و به کم رنگی و بی رنگی آدمهای امروزی.

   مینگرم به خنده های دیروز که از ته دل بودند و لبخندهای خاکستری امروزی

   و به آرامشی عجیب که تنها در پشت پنجره کودکی ها میتوان جستجویش کرد

   نمیدانم آنروزها مردم پررنگتر بودند یا چشمان کوچک من همه چیز را زیباتر میدید

   اما میدانم این دنیا آن دنیایی نیست که روزی آرزو داشتم بازیگر آن باشم


نوشته شده در یکشنبه 28 شهریور 1389 ساعت 04:02 ب.ظ توسط سمانه گل محمدی | نظرات

( قرار نبود توی این وبلاگ شعری از خودم بذارم اما دلم نیومد این شعرو برای شما دوستای عزیزم نگذارم.دوست دارم دیدگاه تون رو در مورد این شعر بدونم. فقط خواهش میکنم این شعر رو جایی کپی نکنید)

نبض مرا بگیر

نبضم نمیزند

انگار مرده ام

انگار رفته ام

در برزخی که تو

آرام خفته ای


با چشم های باز

خوابیده ای ولی

این بار چشم تو

بیمارو خسته نیست


چشمان باز تو

لبخند میزند

اما سکوت تو حرفی نمیزند

بیدار شو بخند، بیدار شو ببین

اشک مرا بشوی

نبض مرا بگیر


نبضم نمیزند

انگار مرده ام

شاید سکوت تو تنها مقصر است

در این کویر عشق

ما جانمان یکی است

وای این سکوت تلخ

پایان زندگی است


 

حرفی  نمیزنی، نبضت نمیزند

انگار مرده ای

بی تاب می شوم

فریاد میزنم

وای از سکوت تو...وای از سکوت تو


نوشته شده در شنبه 13 شهریور 1389 ساعت 01:03 ب.ظ توسط سمانه گل محمدی | فانوس

 هنوز بزرگ نشده ایم!

 به حرفهای آینه اعتباری نیست.

 نمیتوان فریب موهای سفیدی که هر روز شمارشان بیشتر می شود را خورد.

 نمی توان پشت کتابخانه ای عظیم پنهان شد و دم از علم و کمال زد.

 بزرگی را در دستهایمان میجوییم اما

 هنوز دستمان به میوه ی درخت زندگی نرسیده

 پس هنوز بزرگ نشده ایم

 زندگی روزی این حقیقت را به رخمان خواهد کشید...


نوشته شده در یکشنبه 7 شهریور 1389 ساعت 12:37 ب.ظ توسط سمانه گل محمدی | فانوس

 حسابی داغون بود.یه گوشه نشسته و بود و زار زار گریه میکرد


 آخه همه امیدش به اون امتحان بود اما حالا که نتیجه امتحان اومده بود قصر آرزوهها روی سرش خراب شده بود

 داشت توی ذهنش دنبال مقصر میگشت و همینطور گریه میکرد که یه دفعه....


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 24 مرداد 1389 ساعت 04:28 ب.ظ توسط سمانه گل محمدی | فانوس

 

خداحافظ کفشدوزک کوچک، خداحافظ


چند روزی مهمان خانه مان بودی،ما که به رسم عادت، دلبسته یک رنگی دورو برمان شده ایم تا تو آمدی،داشتیم دلبسته زیبایی تو نیز میشدیم اما در آیین تو دلبستگی جایی نداشت ، حرف تو ماندن نبود، حرف تو رفتن بود
چقدر آرام و ساده رفتی !!! کسی رفتنت را نفهمید اصلا شاید خیلی وقتها بودنت را هم نمی فهمیم. 

اما  بی صدا رفتنت چیزی از عظمت پرواز تو کم نمیکند
تو ای زیبای کوچک، چقدر ساده با تمام کوچکی ات، کوچکی ما را به رخمان کشیدی
و به ما آموختی که...

وقتی سختی بالا رفتن از ساقه ها را تحمل کنیم، آنگاه به شیرینی حقیقی پرواز می رسیم

خداحافظ کفشدوزک کوچک، خداحافظ


نوشته شده در دوشنبه 18 مرداد 1389 ساعت 11:50 ب.ظ توسط سمانه گل محمدی | فانوس

میخواهم از فردا لحظه ها را جاودانه كنم


میخواهم امروز را در یك قاب شیشه ای به تصویر بكشم 

 

میخواهم دنیا را با یك چشم شیشه ای ببینم

 

نمیشود زمان را از حركت باز داشت ، نمی شود دنیا را متوقف كرد 

 

اما من زمان و مكان را متوقف خواهم ساخت، تنها با فشردن یك دكمه

 

زمان را در دستانم خواهم گرفت 

 

میخواهم زمان را شكاركنم و نگذارم كه روزهای زیبای دیروز پاك شوند

 

میخواهم در این آشفتگی ها ،خوبی ها را عكس بگیرم

 

میخواهم عكاس روزهای عشق باشم

 

 


نوشته شده در یکشنبه 10 مرداد 1389 ساعت 08:36 ب.ظ توسط سمانه گل محمدی | فانوس

 تا به دیروز خیالم این بود. . .

 رنگ شادی ، سرخ است

 زندگی با همه خوب و بدش قرمز بود

 ولی امروز كه بیدار  شدم

 آسمان آبی بود

 پنجره آبی بود

 بال پروانه و لبخند و حتی گلها ،همه آبی بودند

 شعله هم آبی بود، نور هم آبی بود

 عشق هم آبی شد !!!!!!!!!!! 


نوشته شده در پنجشنبه 31 تیر 1389 ساعت 10:11 ب.ظ توسط سمانه گل محمدی | فانوس

 

 

پای همان كوهی كه همه عظمتش را می سرایند

شهر من است...

كسی هنوز عظمت شهر مرا نسروده است


نوشته شده در چهارشنبه 23 تیر 1389 ساعت 06:52 ب.ظ توسط سمانه گل محمدی | فانوس

سلام غریبه

برای تو مینویسم پس بخوان...

غم هایت را دیدم و صدای گریه ات را از اعماق قلبت شنیدم

 وقتی كه سعی می كردی لبخند بزنی

نه ...تو بازیگر خوبی نیستی


پس بازیگر نباش

لرزش صدایت و غم را در نگاهت نمی توانی پنهان كنی

پس گریه كن

گریه كن

دردهایت را


بغض هایت را

گریه كن و كمی از غم هایت را بر شانه من بگذار...


نوشته شده در پنجشنبه 17 تیر 1389 ساعت 11:17 ق.ظ توسط سمانه گل محمدی | فانوس

 


وقتی می رفتی اشكی نریختم

 

فقط یك فانوس روشن كردم

 

تا اگر روزی برگشتی

 

در تاریكی جاده گم نشوی

 

 تا شاید  دوباره   خانه ام را پیدا كنی


نوشته شده در پنجشنبه 10 تیر 1389 ساعت 08:38 ب.ظ توسط سمانه گل محمدی | فانوس

 

گاهی زیبایی یك گل، مثل یك پروانه مرا

 مسخ می كند...

 

Red Sunflower Free Wallpaper

 

گاه‍‍‍ی فقط نگاه می شوم، خیره به یك

 زیبایی حیرت انگیز

گاهی آرزو میكنم كاش یك پروانه بودم

 تا به قلب گلها را می یافتم

كه بدانم راز زیبایی گلها در چیست؟

 


نوشته شده در سه شنبه 8 تیر 1389 ساعت 05:50 ب.ظ توسط سمانه گل محمدی | فانوس

زمانى بر مردم خواهد آمد که

 

 در آن ارج نیابد، 

 

مگر فرد بی عرضه و بی حاصل،

 

و خوش طبع و زیرک دانسته نشود،مگر فاجر، و امین

 

و مورد اعتماد قرار نگیرد، مگر خائن

 

و به خیانت نسبت داده نشود، مگر فرد درستکار و امین!

 

در چنین روزگارى، بیت المال را بهره شخصى خود گیرند،

 

و صدقه را زیان به حساب آورند

 

وصله رحم را با منّت به جاى آرند،

 

 

و عبادت را وسیله بزرگى فروختن

 

و تجاوز نمودن بر مردم قرار دهند

 

و این وقتى است که

 

زنان، حاکم و کنیزان، مشاور و کودکان، فرمانروا باشند!

 

                                                                                                               امام علی (ع)


با سلام به همه دوستان عزیز

ببخشید كه مدتی نتونستم به روز باشم

بعد این مدت طولانی  با یك جمله زیبا از امام علی آغاز كردم  كه بسیار زیبا و قابل تأمله

حتماً نظرتونو بنویسید


نوشته شده در سه شنبه 25 خرداد 1389 ساعت 10:04 ب.ظ توسط سمانه گل محمدی | فانوس